۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه

آخوندها بر چند گروه هستند؟
در این مطلب به بررسی انواع آخوندها از نظر مهارتهای فنی و تخصصی میپردازیم.
گروه A: آخوند تکاور. این گروه از آخوندها با شعار " ای رهبر آزاده آماده ایم آماده" همواره نقش مهمی در تاریخ حکومت ارتجاع ایفا کرده اند. خواندن روضه به مدتهای طولانی، انجام رژه های فوق تخصصی، خواندن صیغه برای خود و دیگران، حضور در راه پیمایی ۲۲ بهمن، نوحه خوانی و .. هزار و یک مهارت علمی و Special دیگر از هنرهای برجسته آخوندهای تکاور است. این گروه اشتهای زیادی دارند و چلوکباب برگ غذای محبوب آنهاست.
آخوند رنجر (Ranger):
این گروه از آخوندها را میتوان به نوعی آخوندهای شکم کوچولو یا تخریبچی نامید. مهارتها: خنثی کردن بمب، تیراندازی با یک دست، شکار بشقاب پرنده، استارت سرعتی، سینه زنی خونین و .... غذای مورد علاقه این گروه زرشک پلو با ماهی است. در صورت بروز جنگ با آمریکا به احتمال زیاد شاهد حضور گسترده این گروه در مقابل لشکر کفار خواهیم بود. این گروه ماموریتهای ویژه ای در لس آنجلس، آنتالیا، دبی، پاریس و سایر مناطق جنگی را داشته اند.

آخوند بین المللی:
این گروه را آخوندهای بین المللی یا دورو مینامند. در ایران با عبا و عمامه حال میکنند و در کشورهای اروپایی با شلوار بگ و تی شرت. این گروه هیچ مهارت خاصی ندارد. تنها ماموریت این گروه گذران زندگی روزمره و پرهیز از دخالت در فعالیتهای سیاسی است. این گروه تاکنون موفقیتهای بینظیری در عرصه بین الملل کسب کرده اند. این گروه توانسته اند با تغییر هویت و تغییر چهره به کرسی های مهمی دست یافته اند. مثلا حجه السوار بر مسلمین سید علی جعفر سپید کاسه که به جورج بوش تغییر نام داد و رییس جمهور آمریکا شد، آیت الله غلامعباس سنگسری که به زین الدین زیدان تغییر هویت داد. البته از این گروه سواستفاده هایی هم شده، مثلا کریم کوچک زاده (چوپان دروغگو) که به علی جنتی تغییر هویت داد.

آخوند بی خیال:
آخوندهای این گروه را میتوان کم تاثیر یا بی آزار نامید. تنها هنر این گروه خواندن خطبه عقد و جمع کردن شاباش است. این گروه حق ورود به عرصه سیاست و انجام سفرهای خارجی را ندارند چون تمایل زیادی به صیغه کردن دارند و ممکن است آبرو ریزی کنند. این گروه علاقه وافری به آش رشته و غذاهای نذری دارند و قیمه ظهر عاشورا محبوب ترین غذای این گروه است. شانزده ساعت خواب در روز از ویژگیهای منحصر بفرد این گروه می باشد.

آخوند جویای نام (طلبه):
این گروه از آخوندها را میتوان غنچه دینامیت یا دو آتیشه نامید. به دست گرفتن کیف سامسونت و تسبیح های شبرنگ از علایق این گروه است. این گروه بدلیل کنجکاو بودن (و نه به دلایل ضد انقلابی) علاقه زیادی به نگاه کردن دارد. تعطیل کردن کلاسهای فوق تخصصی حوزه و ابراز علاقه به یادداشت کردن سخنان مراجع تقلید و پرسیدن سوالات صد من یک غاز از مهارتهای این گروه میباشد. غذای مورد علاقه این گروه اردک پلو در خفا و نان سنگک بیات و پنیر گچی در ملا عام میباشد.

آخوند خیلی کار درست:
این گروه از آخوندها علاقه وافری به کودکان دارند و همواره سعی دارند که در کنار کودکان باشند. این گروه را عمدتا آخوندهای خوش تیپ و Up to date تشکیل میدهند. این گروه از نظر سطح علمی که شامل دروس مهم و فوق تخصصی و کاربردی نظیر (فقه، اصول، رجال و تراجم، فلسفه و منطق و ...) میباشد در سطح پایین تری قرار دارند. این گروه علاقه وحشتناکی به حضور در برنامه های تلویزیونی دارند و در بین برنامه های تلویزیونی برنامه کودک و نوجوان را ترجیح میدهند. ران، سینه، جگر (سفید و سیاه)، دل و قلوه، کله و پاچه، سیراب و شیردان، زبان و سایر اعضای بدن (البته بدن چهارپایان نه بدن کودکان) از Favorites این گروه بحساب میاید. ضمنا این گروه هم مثل آخوندهای تکاور علاقه زیادی به حضور در نماز جمعه و خواندن سرود " ای رهبر آزاده آماده ایم آماده " دارند.

آخوند Business man:
برای یافتن این گروه از آخوند نیازی به جستجو ندارید. کافیست در زمان انتخابات مجلس یا شورای شهر به در و دیوارهای شهر نگاهی بیندازید و چهره های آنان را بخاطر بسپارید. این گروه علاقه چندانی به غذا ندارد و اتومبیل های لوکس را به غذا ترجیح میدهند. BMW و Toyota Prado اتومبیل مورد علاقه این گروه است. پولشویی، نزول خواری، زمین خواری، برج سازی، کنیتکس و رولکس و گرانیت و... از تخصصهای این گروه از ملاها میباشد.

آخوند کماندو:
به این گروه میتوان لقب کماندو، ماتریکس، رمبو یا هر اسم خطرناک دیگری را اختصاص داد. این گروه معمولا غیر قابل دسترسی هستند. غارهای ترابورا، تونل کندوان و کوهستانهای آریزونا محل اختفا یا کمین این گروه بحساب میاید. این گروه همه نوع غذایی را میخورد. از سوپ بز گرفته تا پیتزای مخلوط گیاهان دریایی. در مورد این گروه اطلاعات بیشتری در دست نیست چون از بدو تولد انقلاب اسلامی یا همان انفجار نور تا امروز کمتر شهروند عادی موفق به رویت این گروه شده است.
شما هم بدنبال کسب اطلاعات بیشتر نباشید.


Unknown یا همان ناشناس (ناشناخته):
این تصویر هم که اصلا نمیدونم ارتباطش با مطلب فوق چیه؟
فقط نمیدونم چرا این چهره خیلی برام آشناست.
اگر شما میدانید لطفا راهنمایی بفرمایید.

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

کلیپ رقص بسیجی ها


۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

احمدی نژاد و بازرس آژانس

مکان : سایت هسته ای نطنز

بازیگران : دکتر احمدی نژاد، جعفر محافظ ویژه احمدی نژاد و مارکوس بازرس آژانس.


جعفر: حاج محمود، یه آقایی تشریف آوردن بنام مارکوس و میگه از آژانس اومده. محمود: ببین جعفر، اگر یکبار دیگه اسم اعضای تناسلی حیوانات چه مذکر و چه مونث را با این صراحت و وقاحت جلوی من ببری، دستور میدم به جرم اهانت مستقیم به مسئولین نظام وسط میدان هفت تیر، با گیوتین تیر بارانت کنند، ضمنا ما آژانس نخواسته بودیم. قراره امروز با اتوبوس بریم خانه و فیلم عزیمت ما به منزل فردا شب از شبکه اول سیما پخش بشه. راستی محافظای ما که قرار بود در لباس مردم عادی تو اتوبوس با ما باشند الان کجا هستند؟ جعفر: قربان! میگم این آقای اسمشو نبر از آژانس بین المللی انرژی هسته ای اومده. همون که همیشه خودتون میگید حق مسلم ماست، همون که تکنولوژیش رو از پاکستان خریدیم و به اسم خودمون تموم کردیم. محمود: چرا پرت و پلا میگی؟ مثل آدم توضیح بده ببینم این یارو کیه و از کدوم قبرستونی اومده؟ نکنه جاسوس خاتمی باشه؟ جعفر: حاجی، جون مادرت خنگ بازی در نیار!! این آقا همونیه که سری قبل اومده بود از تاسیسات آب سنگین بازدید کنه، ماهم گولش زدیم به جای تاسیسات آب سنگین بردیمش دریاچه کلاردشت. همون که عاشقه ویسکی و چیپس پیاز جعفری با ماست موسیر بود. همون که تا صبح باهاش کری میخوندین که کی زودتر کم میاره. محمود: ادامه بده، داره یه چیزایی یادم میاد. جعفر: بابا جان! همون که هرکاری میکرد شما نمیتونستین اسمشو درست تلفظ کنین. محمود: خب بترکی!! مثل آدم بگو ماریوس اومده. چرا زرت و پرت اضافی میکنی؟ ضمنا اگر یکبار دیگه به تلفظ من گیر بدی مادرتو می... یادت نره کی بودی و از کجا اومدی. اگه من نبودم الان تو فلسطین داشتی چوپانی میکردی. تازه فارسی رو هم خودم یادت دادم. حالا بهتر هم شد. برو مرینوس رو بیار تا باهم سوار اتوبوس بشیم. اینجوری خیلی بهتره. مردم دیگه مطمئن میشن ما به خارجی ها باج نمیدیم. راستی این چک بانکی رو که در وجه حامل امضا کردم فردا بده به دست شخص آقا. بعد از امضای ایشون با پست اکسپرس بفرست واسه خالد مشعل. یادت نره. اگه یادت بره این خالد مشعل ...کش خودش پا میشه میاد اینجا. میدونی که چقدر قاطیه؟ این مستر موریس رو هم صدا کن بیاد تو تا فردا صبح ببریمش پارک ارم. دوبار ببریمش داخل تونل وحشت و سوار ترن هواییش کنیم خودش حساب کار دستش میاد. الانم برو گمشو که میخوام واسه آقا SMS بزنم. آیت الله مکارم یک جک باحال واسم Send کرده. میخوام زودتر از بقیه خودم واسم آقا Send کنم. گمشو... ریشوی کثافت با اون چشات

مکان : پارک ارم تهران ( یا همون سایت هسته ای نطنز )

محمود: بیا مریاکس جون. اینم سایت نطنز. تا دلت میخواد بازرسی کن. مارکوس: اما من شنیده بودم که از تهران تا نطنز چندین ساعت راهه. ما چرا اینقدر زود رسیدیم؟ هنوز ۱۰ دقیقه نشده که راه افتادیم. ضمنا چرا جلوی درب ورودی بلیط میفروشن؟ محمود: ما اینقدر برنامه های هسته ای مان روشن و شفافه که نه تنها بازرسین آژانس، بلکه مردم عادی هم میتونن بیان از تاسیسات بمب اتم... نه نه ببخشید، از تاسیسات هسته ای صلح آمیز ما دیدن کنند. این جعفر شاهده. قسم بخور جعفر. جعفر: به جون مادرم حاجی راست میگه. مارکوس: این یک نکته مثبت در گزارش من خواهد بود. این اولین باریه که میبینم یک کشور به مردم عادی اجازه میدهد آزادانه از سایت هسته ای دیدن کنند. واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

محمود: حالا بیا بریم تاسیسات سایت رو نشونت بدم. امروز برات یک سورپرایز داریم. اگه بچه خوبی باشی شب میریم تاسیسات آب سنگین رو یکبار دیگه نشونت میدم. مارکوس: به به. من هنوز بازدید قبلی از تاسیسات آب سنگین از یادم نرفته. خیلی دوست دارم یکبار دیگه کنار اون تاسیسات بشینیم و چند تا پیک ویسکی... محمود: زبونت رو گاز بگیر. ویسکی چه کوفتیه؟ اونی که اون شب خوردی شربت ولایت بود. مگه نه جعفر؟؟؟؟ جعفر: بله بله، دقیقا همین چیزی که حاجی میگن درسته. مارکوس: این تاب و سرسره ها اینجا چکار میکنه؟ اون ترن هوایی و چرخ و فلک چیه وسط سایت؟ محمود: عجله نکن همه رو سوار میشیم. اینارو گذاشتیم برای سرگرم کردن بازدید کنندگان. ضمنا کارکنان رسمی سایت هم میتونن تو ساعتهای بیکاری بیان تاب و سرسره سوار بشن. الانم میخوام برات پشمک بخرم بعد بریم تونل وحشت. مارکوس: با پشمک موافقم، اما این تونل وحشت دیگه کجاست؟ یکی از قسمتهای سایته؟ محمود: آره. تونل وحشت جاییه که گروهی از متخصصین داخلی ما بنام " انصار حزب ا..." در آنجا فعالیت میکنند. حالا میریم بهت نشون میدم. صبر کن جعفر رو بفرستم بره برات یک پشمک بخره بخوری حالشو ببری. حیف نون! بیا برو واسه این یه پشمک بخر. زود باش تنه لش.

آخ.... غلط کردم. نمیخوام. منو از اینجا ببر بیرون. نه...... اینا دیگه چه موجوداتی هستند؟ چقدر ترسناکن. حالم بهم خورد. محمود: نترس!! اینا همون انصار حزب اللهی هستن که بهت گفتم. اینا با تو کاری ندارن. تو که دانشجو نیستی. اینا فقط دانشجو و معلم میخورن.اگه خواستی فیلمهاشو دارم بهت میدم ببینی. مارکوس: نمیخوام... فقط منو زودتر از این باغ وحش ببر بیروووووووووووووووووووون.

مارکوس: وای. این دیگه چی بود؟ نزدیک بود سکته کنم از ترس. آخه اینا اینجا چیکار میکنن؟ محمود: ببین میکاروس. ما اورانیوم غنی نشده رو میریزیم تو فرقون. بعد یه عمله این فرقون رو از توی این تونل رد میکنه. این آدمهایی که دیدی با چماق و میله میفتن به جون اورانیوم. اینقدر میزننش تا غنی بشه. این اورانیوم برای استفاده های صلح آمیز بکار میره. حالا اگه بخواهیم استفاده های غیر صلح آمیز بکنیم یک مرحله دیگه باقی میمونه. البته ما هنوز تصمیم نگرفته ایم که این مرحله رو تکمیل کنیم. مارکوس: خب بگو ببینم اون مرحله چیه؟ محمود: خیلی دوست داری بدونی؟ مارکوس: بیصبرانه منتظرم. محمود: ok بیا بریم یه بلال برات بخرم. همینجور که تو بلال میخوری من واست اون مرحله رو تعریف میکنم. آهای مفت خور!! بیا برو واسه این داداشمون یه بلال بخر. بجنب ک..گشاد.

محمود: بلالش چطوره کارموس!!؟ مارکوس: خیلی خوشمزه است. ضمنا این چهلمین باره که بهت میگم اسم من مارکوسه. چرا یاد نمیگیری؟ من موندم تو با این بهره هوشی چطوری دکترا گرفتی؟ محمود: ببین کاسمور!! اگه بخوای دکترای منو زیر سوال ببری مجبورم یکبار دیگه ببرمت تونل وحشت و این بار میگم خود حسین ا... کرم بیاد و فرایند غنی سازی رو تا ۹۹٪ روت انجام بده. ضمنا شبم نمیبرمت برای بازدید تاسیسات آب سنگین. پس حواستو جمع کن. مارکوس: نه. غلط کردم. راستی این حسین ا... کرم کیه؟ محمود: سوال خوبی کردی. حسین ا... کرم سردسته انصار حزب ا... و چماقدار شماره یک نظام و مورد اعتماد ماست. مارکوس: خب این آدم چه ربطی به غنی سازیه اورانیوم داره؟ محمود: بذار واست توضیح بدم. من الان تو رو بردم تو تونل وحشت و تو نزدیک بود از ترس سکته کنی. حالا اگه من میبردمت تو تونل شماره دو که خود حسین ا... کرم باشه، تو بدون شک سکته کامل میکردی و یه قطعنامه دیگه رو دست ما میذاشتی. اورانیوم هم از این قاعده مستثنا نیست. من مطمئنم که اگر چشم اورانیوم به این بابا بیافته اونوقت خود بخود غنی میشه. البته ما هنوز تصمیم نداریم که اینکارو انجام بدیم. اما اگه لازم باشه میکنیم. الانم بریم من واست یه چیپس بخرم تا بقیه جاهای سایت رو باهم ببینیم. آهای موجود اضافه!! بیا برو واسه این رفیقمون یه چیپس بخر. یالا کثافت.

محمود: چیپس رو خوردی؟ بریم بقیه جاهای سایت رو نشونت بدم؟ مارکوس: نه دیگه کافیه. همه چیز روشن و شفافه و هیچ نشانه ای از انحراف دیده نمیشه. محمود: برو حرومزاده. سریه قبل هم همین حرفهارو زدی. کلی بهت حال دادم. بردمت تاسیسات آب سنگین. کلی پول دادم واست شربت ولایت و ماست و کباب و کوفت و زهرمار خریدم. اینهمه باهم پاسور بازی کردیم. بهترین رقصی که بلد بودم یادت دادم. بردمت چاه جمکران رو نشونت دادم. نکردم این کارهارو؟ مارکوس: چرا. منم که کلی تشکر کردم. محمود: تشکرت بخوره تو سرت. این همه من بهت محبت کردم بازم تو رفتی تو گزارشت نوشتی اله بله جیمبله!! رفتی همه جا شایعه کردی که دکتر احمدی نژاد دنبال بمب اتم میگرده. مارکوس: من فقط گفتم احمدی نژاد. اصلا یادم نمیاد گفته باشم دکتر احمدی نژاد. محمود: خیلی بیجا کردی. این حداد عادل فوق دیپلم هم نداره، همه بهش میگن دکتر. تازه به هلیکوپتر هم میگه چرخبال. من چی از اون کمتر دارم؟ هم زورم از اون بیشتره هم قیافم خوشگلتره. اون فقط یه مقدار قدش از من بلندتره. اصلا به قد نیست که. مثلا این جعفر رو ببین. نیم متر از من بلندتره، اما هرچی من میگم باید گوش کنه. تکون بخوره میدم مثل خر بزنن سیاه و کبودش کنن. مگه نه جعفر؟ جعفر: کاملا درسته حاج آقا!!!

چرا رفتی تو گزارشت نوشتی احمدی نژاد کت و شلوار رو با دمپایی لا انگشتی پوشیده بود؟ چرا رفتی نوشتی احمدی نژاد تهدیدی جدی بحساب می آید؟ من فقط به تو گفتم برو به بوش یواشکی بگو اگه یکبار دیگه علیه من قطعنامه صادر کنه میام دو تا سرفه تو صورتش میکنم که تا چهار ماه نتونه از تخت بیمارستان بلند شه. اونوقت تو رفتی همه جا جار زدی که احمدی نژاد نظافت رو رعایت نمیکنه. بهانه دادی بدست آمریکا که برای اجلاس سالانه سازمان ملل به علت عدم رعایت بهداشت برای من ویزا صادر نکنن. میدونی با اون حرفت چه بروز من آوردی؟ مجبور شدم تو یکماه دوبار برم حمام و سه مرتبه هم مسواک بزنم. این بود جواب محبت های من؟ حالا، الان میگم سوار ترن هوایی بکننت تا صبح اینقدر بالا و پائین ببرنت که دل و روده ات بیاد تو حلقت. ضمنا امشب از تاسیسات آب سنگین خبری نیست. بجاش میگم ببرنت تاسیسات آب سبک، اینقدر چای و نوشابه به خوردت بدن که تا صبح ۱۰ بار مجبور بشی بری دستشویی. فقط خدا بهت رحم کرد که خارجی هستی و زورم بهت نمیرسه. اگه ایرانی بودی میفرستادمت اوین با شلاق اینقدر بزننت تا صدای سگ بدی. بعدشم تو غذات داروی نظافت میریختم که سقط بشی بمیری. فرداشم تو روزنامه کیهان اعلام میکردم خودکشی کردی.

مارکوس: حالا نمیشه بیخیال بشی، بریم اون تاسیسات آب سنگین رو یکبار دیگه ببینیم؟ محمود: چرا میشه. اتفاقا خودم هم خیلی دوست دارم برم. اگه قول بدی تو گزارش جدیدت از من تعریف کنی و به همه بگی ۱- جمهوری اسلامی از تروریسم حمایت نمیکنه. ۲- جمهوری اسلامی حقوق بشر رو رعایت میکنه. ۳- برنامه هسته ای جمهوری اسلامی صلح آمیزه و ۴- احمدی نژاد هر هفته دوبار حمام میره می بخشمت و میبرمت تاسیسات آب سنگین. قول میدی؟ مارکوس: آره. قول میدم. محمود: ببین ماکسوس اگه اینبار این چیزایی که گفتم ننویسی تو گزارشت، به روح امام دفعه بعد که اومدی ۴۸ ساعت میندازمت داخل تونل وحشت تا خا..هات بیاد زیر گلوت. حالیت شد؟ مارکوس: بله. بریم؟ محمود: صبر کن اول به جعفر بگم آمار بگیره؟ اگه اوضاع ردیف بود بریم. مارکوس: آمار چه چیزی رو بگیره؟ محمود: اون تاسیسات آب سنگین که دیدی فقط مال من نیست. اکثر مسئولین از اونجا استفاده میکنن. جعفر باید آمار بگیره ببینه کسی نباشه، بعد بریم. مارکوس: به من ارتباطی نداره. اما میخواستم بپرسم مردم ایران به چیه شما دلشون خوشه؟ محمود: منم نمیدونم. اما انصافا خیلی سگ جون و زود باور هستن. نری اینو تو گزارشت بنویسی؟ مارکوس: خیالت راحت باشه. فقط به این جعفر خار... بگو زودتر بیاد بریم. محمود: ای ناقلا، چه زود یاد گرفتی. داره کم کم ازت خوشم میاد. مارکوس: حالا دفعه بعد که اومدم برای بازدید از سایت اتمی پارچین، بجاش رفتیم دربند بیشتر از من خوشت میاد. آهای جعفر مادر... کدوم گوری هستی؟

منتظر شنیدن نظرات گرم شما ایرانیان و فحشهای ناموسیه شما بسیجیان هستم. مسعود
مصاحبه با شرکت کنندگان در راه پیمایی ۲۲ بهمن

سلام عزیزان. من مهتاب.ش خبرنگار یکی از شبکه های تلویزیونی برون مرزی هستم. امروز اینجا هستم تا با تعدادی از شرکت کنندگان در راهپیمایی ۲۲ بهمن در شهر تهران گفتگوی کوتاهی داشته باشم. با سپاس از حسن توجه شما به این برنامه.

سلام. لطفا خودتون رو معرفی کنید و بفرمایید هدفتان از شرکت در این راهپیمایی چیست؟ بنام ایزد یکتا من مصطفی ۲۹ ساله از خرمن دره هستم. مهتاب: شما اهل خرمن دره هستید، الان در تهران چکار می کنید؟ مصطفی: والا ما برای دیدن یکی از اقوام آمدیم تهران، گفتیم حالا که اومدیم تهران حیف است که میدان آزادی را نبینیم. اصلا باورم نمیشد که هر روزه این تعداد آدم برای تماشای میدان آزادی میان. واقعا که جالب بود. مهتاب: میدونید امروز چه روزیه؟ مصطفی: بله. امروز دوشنبه ۲۲ بهمن است. مهتاب: منظورم اینه که میدونید ۲۲ بهمن چه روزیه؟ مصطفی: آها از اون جهت میگید. ۲۲ بهمن روز حمله ملاها به بیت المال و چپاول منابع نفتی و غیر نفتی ایران و... در این لحظه مهتاب متوجه میشه که چند نفر با فریاد یا حسین بن علی به مصطفی حمله کرده اند و او را مورد ضرب و شتم قرار داده اند.مهتاب هم که از ۴ سالگی ایران نبوده مات و مبهوت صحنه را ترک می کند. (خانواده مهتاب سالها پیش به فرانسه مهاجرت کرده اند و او فارسی را از پدر و مادرش یاد گرفته). مهتاب فقط یک چیز رو نفهمید. اون جوان خرم دره ای میگفت اسمش مصطفی است. اما کسانی که داشتند او رو میزدند مدام میگفتند: یا حسین بن علی یا فاطمه زهرا یا مهدی! منظورشون از این همه یافلانی یا فلونی چی بود؟!! نکنه میگفتن باید از بین حسین بن علی، فاطمه زهرا و مهدی یکی رو انتخاب کنی؟؟!!! چقدر بده که تو ایران مردم باید اسمشون رو از بین این سه نام انتخاب کنند. اما به نظر من مصطفی خیلی قشنگ تر از این اسمهایی بود که اینا میگفتن.

سلام. لطفا خودتون رو معرفی کنید و بفرمایید هدفتان از شرکت در این راهپیمایی چیست؟ سلام از ماست. من جاوید ۳۶ ساله از روستای ... هستم. مهتاب: شما که اهل روستای ... هستید چرا الان در تهران هستید؟ جاوید: مسجد محله ما از چند هفته پیش اعلام کرده بود که روز ۲۲ بهمن یک اردوی ۴ ساعته در تهران خواهیم داشت. ما هم الان در اردو هستیم. مهتاب: از امکانات اردو راضی هستید؟ جاوید: بله، در این چند ساعت گذشته خیلی از ما پذیرایی شد. من شخصا تا الان ۵ لیوان شربت و ۲ استکان چای خورده ام. مهتاب: میدونید ۲۲ بهمن چه روزیه؟ جاوید: راستش تا اونجا که من میدونم روز ورود خمینی به ایران باید باشه. مهتاب اون که ۱۲ بهمن است. جاوید: نه اون روز فرار شاه از ایران بود. مهتاب: شاه که ۲۶ دی از ایران رفت. جاوید: خانم محترم شما چقدر به آدم گیر میدی. بذار حال کنیم با این اردو.

سلام. لطفا خودتون رو معرفی کنید و بفرمایید هدفتان از شرکت در این راهپیمایی چیست؟ با صلوات بر محمد و آل محمد. الذین کفروا سماوات .... من خلیل ۲۰ ساله از شهرستان ... هستم. من الان در اینجا هستم تا با مشت بزنم تو دهن آمریکا. مهتاب: اگه این کارو بکنی که اون مادرتو به عزات میشونه. ضمنا تو از اینجا چه جوری می خواهی بزنی تو دهن آمریکا. شما که خیلی از آمریکا دوری. خلیل: اینو دیگه نمیدونم. اما میخوام بگم که آمریکا در خواب است و ما مردم ایران بیداریم. مهتاب: این که طبیعیه. آمریکا در نیمکره غربیه و ایران در نیمکره شرقی. وقتی اینجا روزه و مردم بیدارند اونجا شبه و همه خوابند. خلیل: برو خانم پی کارت. تو اصلا بلد نیستی مصاحبه کنی. مهتاب: فقط یک سوال دارم. شما گفتید اهل شهرستان ... هستی، الان تو تهران چکار میکنی؟ خلیل: من و خانواده ام هر سال میایم تهران برای راه پیمایی. مهتاب: چرا تو شهرستان خودتون راه پیمایی نمی کنی؟ خلیل: به تو چه. مهتاب: صحبت دیگه ای نداری؟ خلیل: من تنصروا الذین یقیمون... مهتاب: اینی که گفتی فارسی بود؟ خلیل: نه. این به زبان شیرین عربی بود و معنی اش اینه که ما تا آخرین نفس ایستاده ایم. مهتاب: خب چرا از اول همین رو به فارسی نگفتی؟ خلیل: به تو چه. دلم میخواد اینجوری حرف بزنم. مهتاب: من قصد جسارت نداشتم، فقط میخواستم بدونم مگه زبان فارسی اشکالی داره که تو هی اصرار داری عربی حرف بزنی؟ خلیل: آره، زبون فارسی پر از ایراده. اگه ایراد نداشت قرآن رو پیامبر به فارسی میگفت، نه به عربی. الانم گورتو از اینجا گم کن منافق. فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام مادر جان. لطفا خودتون رو معرفی کنید و بگید از کدام شهرستان یا روستا آمده اید؟ سلام دخترم. بتول ۷۳ ساله از آق قلا. مهتاب: این همه راه از آق قلا آمده اید تهران برای چی؟ بتول: چه میدونم مادر. از یوسف بپرس. مهتاب: یوسف کیه؟ بتول: یوسف پسرمه. بالای اون وانت قرمزه ایستاده و داره جنایات آمریکا و هم پیمانانش را بشدت محکوم میکنه. مهتاب: مادر جان بنظر میاد آقا یوسف دارن الفاظ رکیک به کار میبرند. بتول: خدا ذلیلش کنه. از بچگی همینطور بد دهن و فحاش بود. مهتاب: شغل آقا یوسف چیه؟ بتول: گلاب پاشه. مهتاب: یعنی گلاب فروشه؟ بتول: چقدر خنگی دخترم. یوسف تو مسجد رو سر کسانی که میان برای نماز گلاب میپاشه. واسه همین تو محله همه بهش میگن گلابی!! مهتاب: این که نشد شغل. پول از کجا میاره؟ بتول: اختیار داری دخترم. یوسف ما چند دستگاه آپارتمان از همین راه خریده. تازه قول داده منو سال آینده ببره اوکراین. مهتاب: مگه شما میدونید اوکراین کجاست؟ بتول: نه. اما یوسف میگه نمیدونی ننه اونجا چه امام زاده هایی داره. یکبارم میگفت اوکراین گوشتهای خوبی داره. اما ننه من که نه دندون دارم نه معده. نمیدونم چرا این پسره اینقدر اصرار داره بره گوشتهای اوکراینی بخوره. مهتاب: یعنی نمیدونی مادر منظور آقا یوسف از گوشت چیه؟ بتول: دخترم! اهل کجایی؟ مهتاب: من از پاریس اومدم. بتول: همین دیگه. وقتی خبرنگار از کوره دهات میارن همین میشه. دخترم من شوهر خدا بیامرزم قصاب بود. کباب برگهای من لنگه نداره. ته چین واست درست میکنم انگشتاتو باهاش میخوری. فیله کباب واست درست... مهتاب: ممنونم مادر جان. خدا نگهدار.

سلام دختر خانم. چند سالته؟ بنام خدا. عاطفه.ق ۹ ساله از تهران. مهتاب: چه عجب!! بلاخره یک نفر هم از تهران پیدا شد. خوب خانوم کوچولو، الان داری چیکار میکنی؟ عاطفه: دارم اون چیزایی رو که معلم پرورشیمون تو مدرسه یادم داده تکرار میکنم. مهتاب: معلم پرورشی تو مدرسه چی یادت داده؟ عاطفه: گفت هر وقت تو راه پیمایی دوربین اومد سمت شما با صدای بلند فریاد بزنید "انرژی هسته ای حق مسلم ماست". مهتاب: مگه تو میدونی انرژی هسته ای چیه؟ عاطفه: نه. مهتاب: خب الان پدر و مادرت کجا هستند؟ عاطفه: خونه. من از طرف مدرسه اومدم. تمام هم کلاسیهام اینجا هستند. مهتاب: میدونی انرژی هسته ای به چه دردی میخوره؟ عاطفه: بله. با انرژی هسته ای تعطیلات تابستون بجای سه ماه میشه چهار ماه. نمره پرورشی هم ۲۰ میشه. تابستون اردو هم میریم. مهتاب: نظر پدرت در مورد ۲۲ بهمن چیه؟ عاطفه: پدرم خیلی مرد بدیه. چند روز پیش بهش گفتم بابا میای بریم راه پیمایی ۲۲ بهمن؟ عصبانی شد و گفت: ک... تو ۲۲ بهمن، مناسبت و باعث و بانیش. منم گریه کردم. مهتاب: حرف دیگه ای نداری؟ عاطفه: چرا. انقلاب ما انفجار نور بود. مهتاب: میدونی معنی این جمله چیه؟ عاطفه: نه. ولی بابام همیشه میگه بزرگ تر که بشم میفهمم که همین انفجار نور مارو به گا... داد. اما من منظورش رو نمیفهمم...... انرژی هسته ای حق .....................

مهتاب خیلی گیج شده. دوست داره هرچی زودتر برگرده پاریس و نتایج گزارشات رو به اساتید و کارشناسان IQ و جانورشناسان نشون بده. اما تصمیم میگیره چند تا گزارش دیگه هم تهیه کنه و بعد با اولین پرواز برگرده پاریس. قسمت دوم گزارش مهتاب را هفته آینده بخوانید.
طنز جمعه : ضیافت شام رییس جمهور

مکان : منزل رییس جمهور زمان : ۵ بامداد.

الله اکبر الله اکبر ... محمود مثل همیشه با صدای اذان صبح از خواب بلند میشه. نگاهی به دور و برش میکنه و با یک جهش انقلابی از تخت خواب ایتالیاییش جدا میشه. دیشب تنها خوابیده بود. چون بدون هماهنگی با عیال واسه امشب مهمون دعوت کرده بود. عیال هم قهر بود تو اتاق خواب طبقه بالا خوابیده. البته منظور این نیست که بیت محمود دوبلکس یا تریپلکس.

محمود شدیدا گرسنه است اما نماز واجب تره. پس سریع وضو میگیره و رو به قبله نماز می خونه. ما هم به احترام نماز چند لحظه صبر میکنیم تا نماز محمود تموم شه.

ساعت ۶:۱۰ صبح: داشت کم کم خوابم میبرد. عجب نماز طولانی بود. محمود امروز خیلی کار داره. ۷ تا مهمون عزیز داره امشب. باید سنگ تموم بذاره امشب. پارتی هفته قبل که منزل قالیباف بود حال همه رو بهم زد. خواننده که مصیبت بود مخصوصا اون آهنگه " دستها همه بالا برقصید همه یالا " خیلی بد اجرا شد. گروه حرکات موزون رو که دیگه نگو. آبروی هرچی رقص محلی آبادانی رو برد. غذاها هم که یکی از اون یکی بدتر. خلاصه شده بود عین صحن مجلس. محمود دست تو جیبش کرد ببینه پول داره یا نه. خوبه واسه یه شام ساده کافیه. محمود زنبیل خرید رو برداشت. دوچرخه کورسی کوهستانشو برداشت. آخه از درب ورودی منزل تا درب حیاط رو نمیشد پیاده رفت. دم در که رسید یه نگاهی به ماشیناش انداخت. تصمیم گرفت پیاده بره. آخه با این چاله چوله هایی که تو تهران هست ،بوگاتی و فراری تا سر کوچه هم نمیرسن.

ساعت ۸:۴۵ صبح: تعاونی مصرف فرهنگیان. محمود عینک آفتابیشو زد تا شناخته نشه. محمود: سلام برادر. با بن فرهنگیان هم میشه خرید کرد؟ متصدی: آره عمو. محمود با دیدن قیمت ها اشک شوق تو چشاش جمع شد. خدایا شکرت. همه چی هم قیمت چند سال پیشه که تازه آقا بهم قول داده بود رییس جمهورم کنه. بعد با خیال راحت شروع کرد به خرید. گوشت، مرغ، حبوبات، ماکارونی، برنج، قدری بال مرغ کبابی هم خرید. وای که این بال مرغ کنار ماست و خیار و Absolute لیمو چه حالی میده. محمود حدودا سه تا چرخ دستی پر کرد از انواع و اقسام خوراکیها و در یک حرکت انقلابی دیگر یک مسواک و یک خمیر دندان هم خرید. مدتها بود سر خرید این دو قلم جنس با خودش درگیر بود. رفت به سمت صندوق و ۱۵ تا اسکناس ده هزار ریالی رو با نهایت احترام گذاشت رو میز. چون اسکناس ها محتوی عکس آدم بزرگی بودند. صندوقدار بعد از شمردن اسکناس ها کم مونده بود با زانو بیاد تو صورت محمود. با لحنی بسیار زشت زل زد تو چشای محمود و گفت بده بیاد. محمود که جا خورده بود گفت: لطفا دوباره بشمارید. من تازه خیلی بیشتر داده ام. متصدی گفت: ۱۳۳ تا دیگه اخ کن بیاد. محمود که نزدیک بود شاخ دربیاره با عصبانیت گفت: شما فکر کردی کی هستی؟ من دکترم و تا ۱۷۵ بلدم بشمرم. مگه قیمت ها به ریال نیست؟ مجموعا میشه ۱۴۸ هزار ریال. ۲۰۰۰ ریال هم انعام شماست. متصدی دیگه قاطی کرد و گفت: آخه ...خل مگه زمان اعلیحضرته؟ بده بیاد پولو. محمود با شنیدن کلمه اعلیحضرت خونش به جوش اومد. دیگه وقتش بود که این انسان پست رو به سزای عملش برسونه. خلاصه با هر مصیبتی بود محمود خریداشو تموم کرد و اومد خونه. متصدی گمراه هم در میدان محسنی به جرم اقدام بر علیه امنیت ملی و محاربه با خدا بعد از تحمل ۷۰ ضربه شلاق حلق آویز شد. حالا متصدی رو بی خیال. فعلا که ضیافت شام امشب مهم تره.

ساعت ۱۲:۳۰ ظهر: محمود یه حس خوبی داره. هرچی به زمان اذان ظهر نزدیک میشه حاج محمود هم نورانی تر میشه. نماز ظهر هم بهتر از همیشه برگزار میشه. محمود میره تو آشپزخونه و مشغول به کار میشه. لابه لای وسایل شام قدری مرگ موش هم به چشم میخورد که حالا چه کاربردی داره خدا بهتر میدونه. یا آقا امام زمان آبرومو امشب حفظ کن. ناخودآگاه یاد دانشگاه کلمبیا و سخنرانیش افتاد. خیلی عصبانی شد و گفت: ببین آقا!!! اگه بخوای مثل دانشگاه کلمبیا آبروداری کنی اصلا نیاز نیست. آخه مرد مومن هنوزم رفقا سر اون جریان دارن منو دست میندازن... محمود خیلی دلش پر بود.

ساعت ۱۶:۰۰ عصر: ۷ قابلمه غذا روی گاز داره قل قل میزنه. اما صبر کنید. مثل اینکه اشتباهی رخ داده. مهمونا ۷ نفرن. پس غذای خود محمود کجاست؟ الله اعلم. محمود قابلمه ها رو نامگذاری کرده تا غذاها قاطی نشه. قابلمه سبز رنگ با نام مولود مخصوص مهمان ویژه پارتی امشبه؟ قابلمه سفید رنگ با نام عشق هواپیما مخصوصه قالیبافه. محمود تو دلش میگه این قالیباف نمیدونه که من میدونم. مهندس پروازه بعد همه جا میگه خلبانم . قابلمه کرم رنگ با نام شام آخر مخصوصه جوادی آملیه. چون عاشقه عبای فاستونیه کرم استخوانی با لبه های منجوق کاری شده است. جدا که جواده. قابلمه قرمز با نام توپولف مال رفسنجانیه. چون تمام خط قرمزها رو اون مشخص میکنه. اصلا خودشم قرمزه از بس که مغز پسته خورده. چی گفتم. محمود خندش میگیره. قابلمه صورتی با نام شبنم ماله سید محمد خاتمیه. نه اینکه همچین یه جورایی کاراش خیلی ناز و دخترونست قابلمه اش هم باید با رنگ جوراب و تسبیحش یکی باشه. قابلمه سیاه با نام شب اول قبر مال مصباح یزدیه چون با رنگ پوست و گوشت و قلبش کاملا هارمونی داره. و آخرین قابلمه با نام پنت هاوس و رنگ آبی مال غلامعلی حداد عادل.

ساعت ۱۸:۰۰ عصر: محمود حمام رفته. لباس مرتب هم پوشیده. عطر مشهدی هم زده. میز شام رو هم خیلی مرتب چیده و کنار هر بشقاب یک هدیه کوچک هم گذاشته تا همه رو غافلگیر کنه. گروه ارکست هم اومده و دارن آهنگ " چه خوشگل شدی امشب " رو تمرین میکنند. محمود عاشق این ترانه است. با این آهنگ چه میکنه شیطون!!! قراره بنیامین هم بیاد و ترانه " دنیا دیگه مثل تو نداره " رو اجرا کنه. برای امید خواننده لس آنجلسی هم ویزای یک روزه صادر شده تا بیاد ترانه " آره تو محشری از همه سری " رو اجرا کنه. همه چی مرتبه جز یک چیز. محمود هنوز تو شک و تردید به سر میبره. جان میلیونها و بلکه میلیاردها آفریده خدا به این تصمیم محمود بستگی داره. محمود چند بار استخاره میکنه. هر بار خوب میاد. همه چی دست به دست هم داده تا محمود بزرگترین رخداد زندگیشو رقم بزنه. حتی ممکنه جانش رو تو این راه از دست بده. اما محمود سرانجام تصمیمش را می گیرد. کاملا استوار و ثابت قدم به سمت دستشویی می رود. در گامهایش کوچکترین نشانه ای از ترس نیست. چهره اش حتی از اون روزی که تو سازمان ملل با کمک آقا امام زمان استکبار جهانی را بر خاک نشاند نورانی تر شده. لحظه سرنوشت ساز فرا می رسد و در نهایت محمود مقداری خمیر دندان بر روی مسواک می گذارد و ...

تا مسواک زدن محمود تمام شود قسمت دوم این سریال حاضر میشود. مسعود.
چرا بسیجی شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مکان : کافی شاپ زمان : عصر بازیگران : برادر سجاد و نیوشا

سلام. خوش آمدید. چی میل دارید؟ نیوشا: من یه کاپوچینو و یه کیک شکلاتی.
سجاد: بنام خدا. سلام برادر. قبل از سفارش خدمتتان عرض کنم ما قصد ازدواج داریم و خانواده هامون از موضوع باخبر هستند. اصولا در فرهنگ اسلامی خانواده من این بیناموسی ها مرسوم نیست. ما برای این اینجا هستیم تا... آقا من به عقاید شما و خانواده محترمتان چکار دارم؟ پرسیدم چی میل دارید؟ ... بله، اما لازم بود توضیح بدم تا خدای نکرده فکر نکنید ما از اوناش هستیم. در ضمن من چیزی میل ندارم...

... خوب آقا سجاد حالتون چطوره؟ ممنونم خواهر. شما خوبین؟ ای بد نیستم. والا نیم ساعت پیش که تو خیابون بهم گیر دادید و بزور سوار ماشینم کردید نزدیک بود از ترس سکته کنم. راستی دوستانتون کجا رفتند؟ راستش رفتن چند نفر دیگه رو ارشاد کنن. در ضمن به من بگید برادر سجاد. آخه وقتی میگی آقا سجاد یاد اسم آقا میافتم، قلبم درد می گیره. آخه نمیدونی آقا چقدر مهربونه؟ چقدر به گردن من حق داره؟ یادم نمیره اون روزها رو. ۱۴ سالم بود که اومدم تهران. بابام خدا بیامرز وقتی عمرشو داد به شما من مجبور شدم برای کار و تامین زندگی مادر و ۲ تا خواهرم بیام تهران. نه پول داشتم نه جای خواب. چند شبی تو پارک خوابیدم تا اینکه یه پیرمردی بهم گفت برم مسجد محل شاید بهم جای خواب بدهند. اون پیرمرده زندگی من زیر و رو کرد. تو مسجد بهم یک جای خواب دادن و گفتن به جای پول باید با اونها همکاری کنم. منم از خدا خواسته قبول کردم.

اوایل خیلی سخت بود. هر روز صبح کله سحر باید با از خواب ناز بیدار می شدم و بلندگوهای مسجد رو راه مینداختم. اینقدر صداش بلند بود که گوشام تا شب وز وز میکردن. اما بعدا عادت کردم به صداش. الان که عاشق صداشم. خوب شما هم یکم صحبت کنید. با صدای اذان حال میکنی یا نه؟ نیوشا: نه اصلا. من بیشتر با صدای داریوش و ابی بیشتر حال میکنم. سجاد: دمت گرم. منم عاشق آهنگهای ابی و داریوش هستم. مخصوصا آهنگ "نون و پنیر" که باهم اجرا کردن. حالا اینجا نمیشه. وگرنه یه دهن واست میخوندم. تازه ممکنه برادرا کسی دیگه رو واسه ارشاد بیارن، اونوقت تابلو بازی میشه. اینجا پاتوق جدیدمونه، قبلا تو یه آپارتمان ارشاد میکردیم. اما پسر صاحب خونه شک کرد. میخواست بره پاسگاه لو بده که ما پیشدستی کردیم. انداختیمش تو ماشین و یک تیکه حشیش هم انداختیم تو جیبش. الانم تو کانون بازپروری داره حال میکنه. بنده خدا سیگارم نمیکشید اما الان به ۴ نوع ماده مخدر اعتیاد پیدا کرده. اما ترجیح دادیم دیگه از اون به بعد تو مکانهای عمومی ارشاد کنیم. آخه بعضی از خود ما بسیجیا زیرآب همدیگرو میزنیم. واسه همین چند تا چند تا باهم تیم تشکیل میدیم. اینجوری امن تره. خوب شما کارتون چیه؟

نیوشا: منم الان چند ماهه از خونه فرار کردم. اما حال چادر سر کردن نداشتم. وگرنه منم میرفتم تو بسیج. الانم هرشب میرم خونه یک نفر ،صبح برمی گردم. سجاد: بابا توهم ...خلیا (... نام یکی از اعضای بدن جنس مونث است، هرچند که همتون میدونید). فکر میکنی همه این دختر بسیجیا دایم چادر سرشون میکنند. نه بابا. خیلیاشون اول کاسب بودن. هی گیر میافتادن. خودشون فهمیدن که اگه چادر سر کنن، بیان یه کارت بسیجم بگیرن دیگه کسی جرات نمیکنه بهشون گیر بده. الانم اکثرا کار و کاسبیشون سکه است. توام امشب بیا خونه من. فردا خودم میبرمت پایگاه، میگم این خانوم رو همین الان دستگیر کردم. می خواست سوار یه ماشین بشه و خودشو در اختیار صاحب ماشین قرار بده. بعد حاجی میبردت تو اتاقش. یه مختصر اونجا ارشاد میشی و یک کارت بسیج برات صادر میکنه. دیگه راحت میشی. کسی نمیتونه بهت گیر بده. نیوشا: جدی میگی؟؟؟!!! اما من حالم از چادر و مقنعه بهم میخوره. آدم خفه میشه زیر چادر. سجاد: نمیخواد ۲۴ ساعت سرت کنی. تو مراسم بسیج، بعضی وقتها هم برو مسجد یه چند رکعت نماز بخون. تو سایر موارد مثل آدم لباس بپوش برو تو خیابون. اگرم بهت گیر دادن کارت بسیجت رو نشون بده خودشون میفهمند، ولت میکنند. اما چند تا چیز هست که حتما باید رعایت کنی. خیلی سخته اما ارزش داره. نیوشا: مثلا چی؟ الان باید همه چیز رو بدونم تا بعدا پشیمون نشم.

سجاد: ببین نیوشا جون. یک سری مقررات هست که باید رعایت کنی. ببین ما باید از این رژیم حمایت کنیم تا پا برجا بمونه. در عوض اونها هم مارو تامین میکنن. خونه، ماشین، وام بدون بهره، مواد غذایی، حقوق ماهیانه و ... پس باید این مسائل رو درک کنی و انجام بدی. مهمترین چیز راه پیمائی ۲۲ بهمنه. مخصوصا تو شهرهای بزرگ مثل تهران، اصفهان، شیراز، تبریز و... مردم رو که میبینی. جز فحش دادن به آقا و آخوندها تو تاکسی و اتوبوس کار دیگه بلد نیستند. اهل راه پیمایی هم که نیستند. ما خیلی زور بزنیم می تونیم ۲٪ از اونها رو به خاطر اینکه شغل نظامی دارند یا با قول اینکه بهشون سکه و شربت صلواتی میدیم بیاریم تو خیابون. می مونه ۳٪ که ما بسیجی ها و یه تعداد از سپاهی ها هستیم. اگه ما هم نریم تو این راه پیمایی که آقا سکته میکنه. تازه خیلی ها رو هم از روستاها میاریم. بلاخره آرمانهای امام رو باید با این چیزا حفظ کنیم. علاوه بر ۲۲ بهمن یک چیز دیگه که خیلی مهم و ضروریه سفرهای آقا و رییس جمهور و سایر عناصر مهم نظام است. اما این به اندازه ۲۲ بهمن اهمیت نداره.

نیوشا: میگم سجاد جون این حاجی که گفتی من فردا باید برم پیشش چه جور آدمیه؟ سجاد: حاج آقا خیلی مرد خوبیه. قبل از انقلاب اسمش مارتیک بود. رفیقاش تو محله بهش میگفتن مارتیک بچه باز. بعد از انقلاب اسمش رو عوض کرد گذاشت سید محمد حسین. در ضمن سید محمد جانباز جنگ تحمیلی هم هست. ۸۵٪ جانبازی داره. نیوشا: ۸۵٪ که خیلی زیاده. چه بلایی سرش اومده که ۸۵٪ جانبازی داره. سجاد: حاجی تو جنگ یک خمپاره از بالای سرش رد شد و مستقیم رفت تو سنگر عقبی که همه مردن. از اون به بعد حاجی هر وقت اسم خمپاره به گوشش میخوره دل درد میگیره. بیچاره خیلی سختی کشید تو جبهه. نیوشا: یعنی چی؟ عموی من هر دو تا پاش تو جنگ قطع شد، فقط ۲۰٪ جانبازی بهش تعلق گرفت. تازه یکی از همسایه هامون که شیمیایی شده بود ۳۰٪ جانبازی بهش دادن. بیچاره چند وقت پیش شهید شد. حتی یک نفر هم نیومده بود بیمارستان برای عیادتش. سجاد: این چه حرفیه نیوشا!!! از تو بعیده. دل درد بدتره یا شیمیایی. حالا اینا مهم نیست. سواد داری؟

نیوشا: آره. دیپلم فنی حرفه ای دارم. سجاد: خیلی عالیه. با این تحصیلاتت خیلی زود تو بسیج پیشرفت میکنی. الان تو پایگاه ما فقط دو نفر دیپلم دارن. یکی خود حاجیه یکی هم برادرش. برادر حاجی ارشادگر شماره یکه اونجا. حتما می بینیش. تاییدیه نهایی رو اون صادر میکنه. نیوشا: مگه نمیگی سید محمد اونجا همه کاره است پس تاییدیه نهایی رو چرا برادرش صادر میکنه؟ سجاد: حاجی تاییدیه آقایون رو صادر میکنه. میگن تو بچگی پسر دایی بزرگش خیلی اذیتش کرده. این کاراش هم ریشه در بحرانهای روحی و روانی کودکیش داره. خود من رو هم حاجی تایید کرد. یادش بخیر. چه شبی بود. تا یک هفته آه و ناله میکردم. نیوشا: سجاد جون خانواده ات چکار میکنن؟ سجاد: پدرم که خدا رحمتش کنه. مادرم هم الان خانه داره. خواهر بزرگم صدیقه حافظ قرآن است. خیلی با استعداده. ظرف مدت فقط یکسال تونسته سوره حمد و یاسین رو حفظ کنه. انگلیسی رو هم مثل بلبل حرف میزنه. شبها میرم در اتاقش رو میزنم که بیاد شام بخوره میگه نمیخورم. میگم چرا؟ میگه دارم پای کامپیوتر استریپ تیز میکنم. حال میکنم وقتی میبینم اینقدر قشنگ انگلیسی حرف میزنه. خواهر کوچیکه اسمش مرضیه است، ۱۸ سالشه و وبلاگ نویسه. اسم وبلاگش هست " طرفداران حیفا ". یکبار ازش پرسیدم این حیفا کیه؟ گفت یکی از کسانیه که آقا خیلی بهش ارادت داره. خب دیگه، کم کم حاضر شو بریم. فردا صبح باید بریم پیش حاج محمد و برادرش. الانم بریم من سر راه از داروخانه چندتا کاند... بخرم.

مکان : پایگاه بسیج اوستا حسن ایسگیلدی زمان : فردای آن شب

سلام علیکم حاج آقا. حال شما چطوره؟ حاجی: علیکم السلام و رحمه الله. خسته نباشی برادر سجاد. چه خبر؟ سجاد: سلامتی رهبر. حاج آقا امروز با عنایت پروردگار و به لطف رهنمودهای آقا یکی از عناصر باند اشاعه فحشا را دستگیر و به پایگاه منتقل کردم. چه دستوری می فرمایید؟ حاجی: پسره یا دختر؟ سجاد: دختره حاج آقا. حاجی: پس باید صبر کنیم تا برادرم بیاد. تو هم برو یه گشتی بزن چند تا جوان گمراه پیدا کن برای ارشاد. اخوی تا نیم ساعت دیگه میاد.

قسمت دوم این داستان را هفته آینده بخوانید.
دغدغه های انتخاباتی دکتر محمود احمدی نژاد کوتوله (قسمت اول):



بر هر ایرانی واجب است در انتخابات شرکت کند و به نمایندگانی که من میخواهم رای بدهد تا با من هماهنگ تر باشند چون ...

۱- آمریکا و ناتو نیروهای خودشون رو در افغانستان و عراق زیاد کرده اند و من نیاز به پول بیشتری برای تامین سلاح، مین های ضد نفربر، استخدام بمبگذاران انتحاری و... دارم. تازه اخیرا کانادا و فرانسه هم شدن کاسه داغ تر از آش. ولادیمیر پوتین نامرد هم که هیچ غلطی نکرد. ای خدا میشه یه روز حال این سارکوزی و اون نامزدشو بگیرم؟؟؟؟؟

۲- اسرائیل و آمریکا دارند بیش از پیش برادر خالد مشعل جان و برادر سید حسن نصرالله جان و برادر هوگو چاوز جان و برادر مقتدی صدر جان و سایر برادرانم را اذیت میکنند پس نیاز به پول بیشتری دارم تا بزنم تو پر این جرج بوش گاوچرون. چقدرم ادعاش میشه. منم اینهمه زمان شاه ملعون گاو و گوسفند داشتم. کی از این کارا میکردم. خداییش گوسفند داشتم دوتای هیکل سردار ... (محمود این قسمت رو تو دلش گفت تا بدآموزی نداشته باشه.)

۳- این هاشمی شاهرودی بی معرفت، اعدام و شلاق در ملا عام را ممنوع کرده. حالا من مجبورم تو این گرونیCD های اعدام و شکنجه دانشجوها و کارگرها رو از مامورای شارلاتان زندان .... به ده برابر قیمت بخرم. ایناهم پدرسوخته ها خوب کاسبی واسه خودشون دارنا!!! ما فکر میکردیم فقط خودمون تیزیم. اما مسئله ای نیست، میگم مجلس بودجه لازم رو تامین کنه.

۴- یکدفعه محمود یاد چیزی میفته که اعصابشو میریزه بهم. آخ آخ آخ. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. اون موقع که داشتم بنز و تویوتا وارد میکردم اصلا حواسم نبود که قراره بنزین رو گرون کنم. حالا چه بکنم با این همه ماشین که تو پارکینگ کوچیکه گذاشتمشون. خیالی نیست. هرکدوم از نماینده های مرد رو مجبور میکنم یکی یک بنز بخرن. نماینده های خانم رو هم دستور میدم باید یه تویوتا بخرن. تازه میتونم بگم هر کی چهار تا بنز بخره رییس مجلس میشه. میگم بد نیست یه تعداد لامبورگینی هم وارد کنم واسه انتخابات شورای شهر. عجب کاسبیه مشتی میشه. ایول.

۵- جدیدا این رفسنجانی و خاتمی و کروبی و بعضی از این جوجه ماشینی ها خیلی خیلی دارن واسه من لات بازی در میارن. اونم واسه کی؟؟؟ واسه من، نمیدونن به من میگن محمود جکی چان. اگه این مجلس رو تمام و کمال دستم بگیرم میتونم حسابی حالشونو بگیرم. اول از همه مجبورشون می کنم هرکدوم بدون وقفه یه ربع بندری برقصن، اونم با شلوار بگ. بعدشم میتونم مجبورشون کنم سه به سه سپک تاکرا بازی کنند. (توضیح اینکه سپک تاکرا ورزشی مرکب از والیبال و فوتبال است که باید با پا توپ را از روی تور والیبال وارد زمین حریف کنند.)

۶- آخ حرصم گرفت وقتی مجلس هفتم با حفاری چاه جمکران تا عمق ۷۰۰ متری مخالفت کرد! ایندفعه باید بتونم مجوز حفرشو تا عمق ۱۳۰۰ متری بگیرم ، شاید اصلا به نفت یا بنزین رسیدم و روز تولد چاوز بعنوان کادوی تولد دادم بهش. اگر هم مردم اعتراض کردند میگیم قراره یه چاهه جدید بسازیم. یا اصلا میگم چاهش سرطانزا بود. اینجوری بهتره. (اینجا حاج محمود یه سوتیه بزرگ داد. یعنی دکتر محمود نمیدونست که بنزین مستقیما از چاه در نمیاد و باید تو پالایشگاه از نفت بدست بیاد. نه دلبندم، محمود میدونست خیلی خوبم میدونست. اما دید بحث خیلی جدی شده خواست یه مزاحی هم کرده باشد. شما هم اینقدر به معلومات محمود گیر ندید. آخرین کسی که سواد دکتر حاج محمود رو زیر سوال برده بود شادروان احمد بورقانی فراهانی بود. حالا دوزاریتون افتاد یا نه؟)

۷- میمونه این خاتمی که اون روز با اون ماشین شورلت کوروت آلبالوییش تو اتوبان قم حالمو گرفت. باید بگم مجلس چند تا ماشین سریعتر مثل بوگاتی ویرون، فراری انزو و از این چیزا وارد کنند ببینم بازم این خاتمی و کروبی میتونن واسه من دنده معکوس بکشن. حالیشون میکنم. آخ چه حالی میده وقتی با بوگاتی جدیدم ازشون سبقت بگیرم، بعد که جلو زدم فلاشر بزنم واسشون. باید یه چندتا اهنگ ردیف از عباس قادری و حمیرا ... نه نه، اینا دیگه جواد شده. باید یه چند تا کاست اکسیژن بخرم. فول آلبوم هنگامه و سپیده رو دارم. فقط میمونه DJ-Aligator که باید بگم ضرغامی واسم بیاره. (توضیح اینکه برادر ضرغامی ریاست سازمان بیصدا و سیما یا برعکس باصدا و بی سیما هستند.)

۸- در این لحظه همسر محترمه آقا محمود که تازه از بدمینتون آمده با لحنی شدید میگوید: به تو هم میگن رییس جمهور. تو معلومه که اصلا منو دوست نداری. محمود با کلی خواهش و تمنا عیال را قانع میکند که مشکلش را بگوید. عیال آقا محمود بعد از کلی ناز و عشوه مخصوص زنانه می گوید: امشب خانم آقای حداد عادل تو سالن بدمینتون میگفت که غلامعلی واسه روز تولدم یه برج تو شیراز دزدیده. آخ معذرت میخواهم یه برج تو شیراز ساخته. البته بعد حالش گرفته شد. میدونی چرا؟ آخه اصلا روز تولدش نبوده. غلامعلی روز تولد دوست دخترشو با تولد زنش اشتباه کرده بود. هاهاهاها و همسر محترمه حاج محمود خنده کنان میرود تا وسایل هاکی روی یخ رو آماده کند. آخه فردا تیم همسران چپ ها با همسران راست ها بازی دارند. در این لحظه تازه محمود یادش میفته که تولد ملینا نزدیک است و او هنوز هیچ کادوی مناسبی نخریده اما اصلا هول نمیشه و خودشو خونسرد نشون میده. ( توضیح اینکه ملینا نامی است دخترانه که مردم آمریکای جنوبی زیاد استفاده میکنن. احتمالا حدس میزنید که دوست دختره محمود از کدوم کشوره و چرا محمود چپ و راست میره دیدن برادر چاوز؟)

۹- دکتر محمود خیلی خسته شده. این مشکلات مملکت تمومی نداره. محمود خیلی خوابش میاد، اما وجدان کاریش اجازه نمیده بره بخوابه. پس تصمیم می گیره با پسرش یک دست تخته نرد بازی کنه. بعد یک لیوان قهوه کوبایی که فیدل کاسترو براش فرستاده نوش جان میکنه، تا با فکری بازتر به بررسی و آنالیز مشکلات کشور بپردازد. تا محمود لیوان قهوه اش رو تموم کنه ما هم یه استراحتی میکنیم و در روزهای آینده قسمت دوم دغدغه های دکتر محمود احمدی نژاد را میخوانیم. (در اینجا محمود برای دومین بار سوتی میده. البته مقصر اصلی این فیدل کاستروی بی وجدان است که همراه با پاکت قهوه یک عدد فنجان ناقابل برای محمود ارسال نکرد تا محمود مجبور نشه قهوه رو با لیوان کریستال پایه دار کمر باریک بنوشه. احتمالا با موارد استفاده این مدل از لیوانهای کریستال پایه دار کمر باریک آشنا هستید.)

تا چند روز دیگر با قسمت دوم این سریال در خدمتتان خواهم بود. مسعود.